امروز تختش رو بردیم توی اتاق خودش. قرار شد که از فردا برای خواب تربیتش
کنیم. امشب مثل همیشه آوردمش توی تخت. یک ذره چپ و راست شد. بعد موهای من
رو مثل هرشب مثل دستگیره گرفت و کنترل کل کله من رو با کشیدن موها به دست
گرفت. کله اش رو توی صورت من جا داد. بعد هم مشتهاشو باز و بسته میکرد که
برای من مثل یک نوازش دلپذیر بود. هرز گاهی هم صدای خفیفی از ته گلوش در
میومد. اینقدر بهم چسبید که قدرت نگه داشتن گلوله های اشکی که با سرعت
پایین میریخت رو نداشتم. دوست داشتم تا ابد کنارم بماند. تا ابد موهایم را
در مشت های کوچولی کپلش بگیرد. تا ابد پوست داغ صورتش رو به دماغ یخ زده
من بزند. تا ابد صدای پستونک خوردنش را در خواب بشنوم. صدای خفیف رضایتش را
بشنوم
No comments:
Post a Comment