آلوچه من بزرگ شده. خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنم.
گاهی فقط مات و مبهوت بهش نگاه میکنم که مگه میشه ظرف ۱۵ ماه اینقدر
تغییر کرد و تبدیل به یه انسان با خیلی از روحیات شبیه به انسانهای بزرگ
شد؟ سر میز افطار میشینم. با مادر و پدرم که مهمان ما هستن. صندلی اش را
شوهرم کنار ما میگذارد و برایش میوه و نون میریزد که بخورد. یه کم که سیر
شد با انگشت اشاره اش به تک تک چیزهایی که روی میز است اشاره میکند. تخم
مرغ میخواهد. چای میخواهد و تا وقتی که نگیرد ساکت نمیشود. برای رکورد
بگویم که پسرک تنبلک من در ۱۵ ماهگی تصمیم به راه رفتن گرفت. با این کفشهای
کلارک اردکی اش کج کج راه میرود و برای حفظ تعادلش دستانش را روی سرش
قرار میدهد.
با پدر مادرم شوخی میکند. ادای لب آنها را در میاورد و دهانش را باز و
بسته و اردکی میکند. میخندد و دل همه مان را آب میکند. به پدرم شاخ
میزدند و دم اسبی مادرم را با اشتیاق دست میزند و یه خنده از سر ذوق
میزند.
برای کنفرانسی در راهم. قرار است که ۴ روز نبینمش. نمیدانم چه حسی خواهم داشت. امیدوارم که قوی باشم.
در طول راه هر بچه ای را که میبینم یادش می افتم. تمام مادرانی که به نظرم موفق با بچه شان حرف میزنند با دقت زیر نظر میگیرم. در رستورانی که ناهار میخورم دختری ۳ ساله آب پرتقالش را روی زمین ریخته. کارمند رستوران به مادرش میگوید نمیخواهد جمعش کنی چون من فکر میکنم شغل من رو میخواهی ازم بگیری. مادر از نایس بودن کارمند تشکر میکند و از دخترش میخواهد تشکر کند. دخترش خجالت زده شده از دستگلی که آب داده. مادر بهش میگوید که تو دختر خیلی خوش شانسی هستی. بعد دختر خوشحال میشود و از هیجان دو دستش را بالا میبرد. مادر دیگری به دخترش که درحال ریختن پیتزا روی زمین است میگوید اجازه بده مامان ظرف پیتزایت را بیاورد.
کتابی که میخوانم، تربیت پسران، هم چیزهای جالبی دارد. از جمله اینکه از ۵ سالگی میشود پسران را در کارهای خانه مشارکت واقعی داد. برای هم زدن خمیر. چیدن مواد پیتزا. استفاده از پوست کن. تمیز کردن میز و خشک کردن ظرفها. دادن مسئولیت چقدر به عزت نفس پسرها کمک میکند. سپردن بچه های کوچک به آنها هم همینطور. میگوید که در موقع کار خانه است که میشود حرف زد و صمیمی شد. بخصوص در سنین کلاس ششم و به بالا.
و من برای هر چه بهتر بار آوردن پسرم دعا میکنم. که خداوند به موقع دستمان را بگیرد تا پسری پاک و سالم و موفق و شاد به دنیا اضافه شود.
برای کنفرانسی در راهم. قرار است که ۴ روز نبینمش. نمیدانم چه حسی خواهم داشت. امیدوارم که قوی باشم.
در طول راه هر بچه ای را که میبینم یادش می افتم. تمام مادرانی که به نظرم موفق با بچه شان حرف میزنند با دقت زیر نظر میگیرم. در رستورانی که ناهار میخورم دختری ۳ ساله آب پرتقالش را روی زمین ریخته. کارمند رستوران به مادرش میگوید نمیخواهد جمعش کنی چون من فکر میکنم شغل من رو میخواهی ازم بگیری. مادر از نایس بودن کارمند تشکر میکند و از دخترش میخواهد تشکر کند. دخترش خجالت زده شده از دستگلی که آب داده. مادر بهش میگوید که تو دختر خیلی خوش شانسی هستی. بعد دختر خوشحال میشود و از هیجان دو دستش را بالا میبرد. مادر دیگری به دخترش که درحال ریختن پیتزا روی زمین است میگوید اجازه بده مامان ظرف پیتزایت را بیاورد.
کتابی که میخوانم، تربیت پسران، هم چیزهای جالبی دارد. از جمله اینکه از ۵ سالگی میشود پسران را در کارهای خانه مشارکت واقعی داد. برای هم زدن خمیر. چیدن مواد پیتزا. استفاده از پوست کن. تمیز کردن میز و خشک کردن ظرفها. دادن مسئولیت چقدر به عزت نفس پسرها کمک میکند. سپردن بچه های کوچک به آنها هم همینطور. میگوید که در موقع کار خانه است که میشود حرف زد و صمیمی شد. بخصوص در سنین کلاس ششم و به بالا.
و من برای هر چه بهتر بار آوردن پسرم دعا میکنم. که خداوند به موقع دستمان را بگیرد تا پسری پاک و سالم و موفق و شاد به دنیا اضافه شود.
No comments:
Post a Comment