عسلی شبها کنار من خوابش میبرد. چپ میغلتد. راست
میغلتد. محکم کله ام را بین دو دستش میگیرد و با تمام وجودش میبوسد. چشمانش
درشت میشود و به من خیره نگاه میکند. کم کم چشمانش نازک میشود و به خوابی
آرام فرو میرود. هر چه قدر میگذرد ترسم از اینکه برود بیشتر میشود. فقط
نگاهش میکنم. سعی میکنم به خودم همیشه موقتی بودنش را در کنارم یادآوری
کنم. مثل همه بچه های دیگر بزرگ میشود و میرود. از اول نمیخواستم اینقدر دل
ببندم که نتوانم. نمیدانم آینده در یک شهریم. سالی چند بار خواهم دیدش؟
میدانم فکر کردن درباره اش از الان دیوانگی است. آنقدر شیرین و دوست داشتنی
است که میترسم بیشتر نگاهش کنم. خدایا پسرم رو به تو سپردم. عزیزم را حفظ
کن و برایش آنچه که خود صلاح میدانی پیش آور. آنچه که بیشتر انسانش کند.
آنچه که بیشتر به تو نزدیکش کند همان را جلوی پایش بگذار و به آن سمت
هدایتش کن. تو قادری و من به تو اعتماد دارم.
No comments:
Post a Comment