شکر چه ۹ ماهه است. دو شب پیش (۱۱ ژانویه ۲۰۱۵) برای بار
اول چهار دست و پا رفت. دیروز هم برای اولین بار بای بای کرد. کلماتی که
میگوید اونــقــه و جیـــز هستن . صبحها چشم لنگ به لنگه تا بیدار میشود با
این دهن بدون دندان میگوید جیــــز. چون دندانی ندارد گفتن هر بار جیــز
کلی زحمت برایش دارد و تمام تف هایش جمع میشود و به بیرون پاشیده میشود و
زبان کوچکش به حالت تُک زبان تا نصفه از دهانش بیرون میاید. شکرک یک هفته
ای میشود که مهد میرود. ماریــا جون مربی اش است که از همون اول رگ خواب
شکرچه را پیدا کرد و با گفتن جیـــز آن و جیــزآف میتواند کاملا از یاد
شکرچه ببرد که اصلا مادری یا پدری داشته. صبح ها اول باید دستان خود و سپس
شکرچه را با صابونی که بوی بیمارستان میدهد بشوییم. قبلش لایه های لباسش
را در آریم. در حدی لایه لایه لباس میپوشانیم که در سرمای -۱۲ درجه
سانتیگراد شکرک طاقت بیاورد. در این زمان بقل تنها کسی که میرود مادرش است.
این حس نامبر وانی که به مادرش میدهد به دنیا می ارزد و او را حتی از قبل
خرتر میکند. مادرش هم دلش از این میگیرد که تا عصر شکرک عزیزش را نمیبیند.
خلاصه جدایی چیز مزخرفی است که اجتناب ناپذیر است.
No comments:
Post a Comment