Tuesday, August 25, 2015

تربیت آلوچه

آلوچه من بزرگ شده. خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنم. گاهی فقط مات و مبهوت بهش نگاه می‌کنم که مگه می‌شه ظرف ۱۵ ماه اینقدر تغییر کرد و تبدیل به یه انسان با خیلی از روحیات شبیه به انسانهای بزرگ شد؟ سر میز افطار می‌شینم. با مادر و پدرم که مهمان ما هستن. صندلی اش را شوهرم کنار ما می‌گذارد و برایش میوه و نون می‌ریزد که بخورد. یه کم که سیر شد با انگشت اشاره اش به تک تک چیزهایی که روی میز است اشاره می‌کند. تخم مرغ می‌خواهد. چای می‌خواهد و تا وقتی که نگیرد ساکت نمی‌شود. برای رکورد بگویم که پسرک تنبلک من در ۱۵ ماهگی تصمیم به راه رفتن گرفت. با این کفشهای کلارک اردکی اش کج کج راه می‌رود و برای حفظ تعادلش دستانش را روی سرش قرار می‌دهد. با پدر مادرم شوخی میکند. ادای لب آنها را در میاورد و دهانش را باز و بسته و اردکی می‌کند. میخندد و دل همه مان را آب می‌کند. به پدرم شاخ می‌زدند و دم اسبی مادرم را با اشتیاق دست می‌زند و یه خنده از سر ذوق می‌زند.
برای کنفرانسی در راهم. قرار است که ۴ روز نبینمش. نمیدانم چه حسی خواهم داشت. امیدوارم که قوی باشم.
در طول راه هر بچه ای را که می‌بینم یادش می افتم. تمام مادرانی که به نظرم موفق با بچه شان حرف می‌زنند با دقت زیر نظر می‌گیرم. در رستورانی که ناهار می‌خورم دختری ۳ ساله آب پرتقالش را روی زمین ریخته. کارمند رستوران به مادرش می‌گوید نمی‌خواهد جمعش کنی چون من فکر می‌کنم شغل من رو میخواهی ازم بگیری. مادر از نایس بودن کارمند تشکر می‌کند و از دخترش می‌خواهد تشکر کند. دخترش خجالت زده شده از دست‌گلی که آب داده. مادر بهش می‌گوید که تو دختر خیلی خوش شانسی هستی. بعد دختر خوشحال می‌شود و از هیجان دو دستش را بالا می‌برد. مادر دیگری به دخترش که درحال ریختن پیتزا روی زمین است می‌گوید اجازه بده مامان ظرف پیتزایت را بیاورد.
کتابی که می‌خوانم، تربیت پسران، هم چیزهای جالبی دارد. از جمله اینکه از ۵ سالگی می‌شود پسران را در کارهای خانه مشارکت واقعی داد. برای هم زدن خمیر. چیدن مواد پیتزا. استفاده از پوست کن. تمیز کردن میز و خشک کردن ظرفها. دادن مسئولیت چقدر به عزت نفس پسرها کمک می‌کند. سپردن بچه های کوچک به آنها هم همینطور. می‌گوید که در موقع کار خانه است که می‌شود حرف زد و صمیمی شد. بخصوص در سنین کلاس ششم و به بالا.
و من برای هر چه بهتر بار آوردن پسرم دعا می‌کنم. که خداوند به موقع دستمان را بگیرد تا پسری پاک و سالم و موفق و شاد به دنیا اضافه شود.

مرحله جدید

پسر عزیزم یک ساله شد. بهش میگویم نو مور مانکی دستش را با انگشت اشاره بالا رفته تکان می‌دهد. می‌گویم تولد تولد شروع به دست زدن می‌کند. میگویم جوجو ها چی میگن. میگوید ععععععَعَ. میگویم اردک چی میگه به من خیره می‌شود ونگاه دهانم می‌کند. بعد که می‌گویم  کوَک کوَک می‌خندد. دم خواب برایش داستان می‌خوانم میگویم اسب آبی زبان دارد بعد زبانم را نشان می‌دهم. دست میبرد به سمت زبانم و با مسخرگی میخندد. دندانهای اسب آبی را نشان میدهم بعد دندانهای خودم. سعی میکند با احتیاط دست بزند. میگویم پخ. از خنده ضعف میکند. زیباترین دقایق را تجربه میکنم.

یک سالگی

پسرم به زودی یک ساله می‌شود. خودِ روز تولدش برایش جشن می‌گیریم. نمی‌دانم چرا. همیشه فکر می‌کردم این کار را نکنم. الان می‌بینم برای دل خودم است. میخواهم مراسم باشد. جشن بزرگی باشد. برایم بزرگترین اتفاق زندگیم تولدش بود. امروز احساساتم زیاد است. یادش می افتم اشکم سرازیر می‌شود. تولدت مبارک زیباترین موجودی که برایم وجود داری. تولدت مبارک روح و روان من. تولدت مبارک. دوست داشتم هر لحظه ام درکنارت بود. همیشه شاد باشی عزیزترینم

رکورد

پسرم در یازده ماهگی دو تا دندون از جلو و پایین در آورد. از همان ده یازده ماهگی هم می ایستد. از یازده ماهگی با کمک میله یا میز راه میرود. به اصطلاح اینجایی ها کروز میکند.
از وقتی دندانش در آمده بهتر نان میخورد. علاقه اش چیریو است و وقتی که با آن به مادرش غذا میدهد کلی میخندد

عزیز دلم

پسر دلم. عزیز دلم. عشق دلم. شبها در تخت خود چپ میشود و راست میشود تا خوابش ببرد. از میله تختش میکشد بالا و روی پنجه های پا می‌ایستد. دستان من را با دستان کوچکش میگیرد و مرا به سمت خودش سوق میدهد. وقتی به اندازه کافی نزدیکش شدم به جای دست موهای من را از چپ و راست صورتم میگیرد و صورتم را به صورتش میچسباند. بینی اش را که با پستونکش خیلی فاصله ندارد به گونه هایم میچسباند و نفسی عمیق میکشد. خیلی عمیق. با اینکه ۱۱ ماهش بیشتر نیست در ابراز علاقه بسیار ماهر است و منظورش را با هر حرکتش میفهماند

اشک خداحافظی

امروز تختش رو بردیم توی اتاق خودش. قرار شد که از فردا برای خواب تربیتش کنیم. امشب مثل همیشه آوردمش توی تخت. یک ذره چپ و راست شد. بعد موهای من رو مثل هرشب مثل دستگیره گرفت و کنترل کل کله من رو با کشیدن موها به دست گرفت. کله اش رو توی صورت من جا داد. بعد هم مشتهاشو باز و بسته میکرد که برای من مثل یک نوازش دلپذیر بود. هرز گاهی هم صدای خفیفی از ته گلوش در میومد. اینقدر بهم چسبید که قدرت نگه داشتن گلوله های اشکی که با سرعت پایین میریخت رو  نداشتم. دوست داشتم تا ابد کنارم بماند. تا ابد موهایم را در مشت های کوچولی کپلش بگیرد. تا ابد پوست داغ صورتش رو به دماغ یخ زده من بزند. تا ابد صدای پستونک خوردنش را در خواب بشنوم. صدای خفیف رضایتش را بشنوم

رکورد صحبت کردن

عزیزک من اولین کلمه اش اونقه بود. اولین کلمه معنی دارش جیز. اندی و عزیز را هم نسیه می‌گوید. جوجو و جیز و توپ را می‌فهمد. شبها پدرش برایش پرتقال پر می‌کند. با چه حوصله ای! و در دهانش می‌ریزد. بعد سه تایی می‌نشینیم و توپ بازی می‌کنیم. بابت هر یک قل دادن توپ کلی هورا می‌گوییم. دوران زیبایی داریم

آلوچه سرما خورده

بله. همه آلوچه ها سرما می‌خورند. آلوچه ما هم روش. این چند روز دماغش سخت کیپ است. برایش شبها بخور می‌گذاریم و دایما آب‌نمک سیلین برایش می‌ریزم و بعد با بوگی گیر یا همان پمپ دماغ گیر به جان دماغش می‌افتیم. اوایل مقاومتی نمی‌کرد ولی انگار زیاده روی کرده باشیم تا از دور بوگی گیرش را می‌بیند جلوی دماغش را می‌گیرد و با استیصال تمام گریه می‌کند. زورش هم زیاد است. چند بار مجبور شدم دست به یقه اش شوم تا اجازه تخلیه بدهد. مهد کودک هم آب پاکی را روی دستمان ریخته و گفته که اصلا نه آب‌نمک، نه پمپ، نه هیچی. ما فقط با دستمال دماغ‌ها را پاک می‌کنیم. انگار که چه جراحی بزرگی هم هست. ماریا جان اول دستکش یکبار مصرف سفیدش را از جعبه در می‌اورد. بعد سه چهار دستمال کلینکس را با هم جدا می‌کند و از پشت سر بچه ها ناگهانی ظاهر می‌شود و به حالتی حرفه ای دماغشان را از ته می‌کند. به نظر من این کار هر چند حرفه ای انجام شود فقط موقتی مشکل را حل می‌کند و در نهایت پسر من می‌ماند و یک بینی کیپ. در نتیجه وسط روز میروم و از ساکش وسایل تخلیه را در می‌اورم و تا حد توانم روی بینی‌اش کار می‌کنم. انگار خودم هم نفسم باز می‌شود. به کارم بر می‌گردم و با خیال راحت ادامه می‌دهم

لواشک سرما خورده

عشق دل من دیروز سرما خورده. امروز مهد نرفت. خانه ماند پیش مادربزرگش. دلم برایش لک زده. این مدت که مهد می‌رود تندتند غذایم را میخورم و میروم یواشکی نگاهش میکنم. دیگر این کار برای چک کردن وضعیتش نیست. برای دل خودم است که برایش لک میزند. میروم و از پشت در یواشکی نگاهش میکنم. آرزویم این است که یک لحظه بروم تو. محکم بغلش کنم و فشارش دهم. حیف که این کار او را بیتاب میکند و دیگر برایش جدا شدن دوباره سخت خواهد بود. من میخواهم نیم وقت کار کنم. واقعا میخواهم. باید صبر کنم اوضاع استخدامم قطعی تر شود

رکورد

اینها رو مینویسم پیر شدم یادم بمونه. وزن من دوران بارداری ۱۱۴ + ۳۰ پوند بود. یعنی ۱۴۴ پوند شد. بعد از ۹ ماهه شدن پسرم برگشت به ۱۱۴ پوند. من تا ۳ ماهگی فقط شیر خودم رو دادم. تا ۶ ماهگی هم پمپ میکردم از سر کار و نیاز به یک بطری چهار انسی میشد. از ۶ تا ۹ ماهگی شیر من کمتر و کمتر شد و دیگه پمپ نمیکردم بلکه از عصر تا صبح فقط شیر میدادم. تا اینکه یک هفته به ۹ ماهگی کاملا قطع شد.
الان پسرم ۲۴ انس در روز شیر خشک میخورد. دو تا هشت انسی در مهد دو تا در خانه. یکی اش قبل خواب است و آن یکی در طول شب که هی بیدار میشود.
پسرم الان که نه ماهه است ۲۲ پوند است. و قدش هم ؟؟ است

قورباغه

قورباغه سبز من دیروز یک لباس بسیار با نمک پوشید. کلاهش سبز با دو چشم قورباغه ای. کفش هایش هم سبز با طرح قورباغه. لباسش هم سبز. اینقدر با نمک بود که نمیدانستم چکار کنم. فقط از ذوقم ریسه میرفتم و نگاهش میکردم. بغلش کردم. خودش را به من چسباند. گردنم را محکم گرفت. ماچی کرد که سیر آفاس و انفس کردم. هر لحظه اش برایم یک دنیاست. فقط میتوانم خدا رو شکر کنم

دوران زیبایی ست

پسرک عزیزک من، چپ و راست من را در آغوش میگیرد. فشار میدهد و یک بوسه پر از تف به صورتم میزند. دست دستی یاد گرفته است. با مشت های گره کرده دست میزند. ذوق کردنش هم جدید است. از پله ها که پایین میروم صدای ذوقش بلند میشود. عصرها هم که از سر کار خانه میروم وقتی بغلش میکنم همینطور است. شب ها گریه زیاد میکند. اکثرا کنار من میخوابد. تمام بدنم خواب رفته است. نگاهش میکنم. لذت میبرم.

عسلی

عسلی شبها کنار من خوابش میبرد. چپ میغلتد. راست میغلتد. محکم کله ام را بین دو دستش میگیرد و با تمام وجودش میبوسد. چشمانش درشت میشود و به من خیره نگاه میکند. کم کم چشمانش نازک میشود و به خوابی آرام فرو میرود. هر چه قدر میگذرد ترسم از اینکه برود بیشتر میشود. فقط نگاهش میکنم. سعی میکنم به خودم همیشه موقتی بودنش را در کنارم یادآوری کنم. مثل همه بچه های دیگر بزرگ میشود و میرود. از اول نمیخواستم اینقدر دل ببندم که نتوانم. نمیدانم آینده در یک شهریم. سالی چند بار خواهم دیدش؟ میدانم فکر کردن درباره اش از الان دیوانگی است. آنقدر شیرین و دوست داشتنی است که میترسم بیشتر نگاهش کنم. خدایا پسرم رو به تو سپردم. عزیزم را حفظ کن و برایش آنچه که خود صلاح میدانی پیش آور. آنچه که بیشتر انسانش کند. آنچه که بیشتر به تو نزدیکش کند همان را جلوی پایش بگذار و به آن سمت هدایتش کن. تو قادری و من به تو اعتماد دارم.

دلبستگی


پیازک من تازه فهمیده است که سخت ترین چیز برایش دوری از مادرش است. روزی که گذاشتمش پیش مادر و پدرم از اول گریه کرد تا ۳-۴ ساعت بعد که رسیدم. با همون شدت و قدرت. چشمش که به من افتاد با اون حالت علیلی که داشت سعی میکرد از جایش بلند شود و در بغل من پرواز کند. تا مرا در بغل گرفت بلند بلند میخندید و کله اش را با سرخوشی به سینه من میکوباند. تا به حال در زندگیم کسی اینقدر احساسات نشانم نداده بود. با تمام وجودم دوستش دارم. نفس کشیدنش برایم زندگی است.

حنای خوش اشتها

برایش هر روز یک غذا پخته ام. هر غذا ۳ روز طول می‌کشد. سریال اوت میل، سیب زمینی شیرین، آووکادو، لوبیا سبز، و گلابی به ترتیب غذاهایی بودند که حناچه برای بار اول در عمرش امتحان کرد. غیر از گلابی برای بقیه غذاها اولش بی میل بود. از روز دوم به بعد مشتاق می‌شد. لوبیای سبز را در روز دوم که خورد دیگر مفهوم قاشق برایش جا افتاد. فهمید که باید قاشق را هورت بکشد و این شبیه مکیدن است. فردایش دیگر هورت هم نکشید و مثل یه آدم بزرگ بی دندون غذایش را می‌خورد. دهانش بسیار زیباست و لثه های بی دندانش زیبا ترش هم می‌کند. آب هم با اشتها می‌خورد. انگار خیلی تشنه است.

اولین چهاردست و پا در نه ماه و یک هفتگی


شکر چه ۹ ماهه است. دو شب پیش (۱۱ ژانویه ۲۰۱۵) برای بار اول چهار دست و پا رفت. دیروز هم برای اولین بار بای بای کرد. کلماتی که میگوید اونــقــه و جیـــز هستن . صبحها چشم لنگ به لنگه تا بیدار میشود با این دهن بدون دندان میگوید جیــــز. چون دندانی ندارد گفتن هر بار جیــز کلی زحمت برایش دارد و تمام تف هایش جمع می‌شود و به بیرون پاشیده می‌شود و زبان کوچکش به حالت تُک زبان تا نصفه از دهانش بیرون میاید. شکرک یک هفته ای میشود که مهد می‌رود. ماریــا جون مربی اش است که از همون اول رگ خواب شکرچه را پیدا کرد و با گفتن جیـــز آن و جیــزآف میتواند کاملا از یاد شکرچه ببرد که اصلا مادری یا پدری داشته. صبح ها اول باید دستان خود و سپس شکرچه را با صابونی که بوی بیمارستان می‌دهد بشوییم. قبلش لایه های لباسش را در آریم.  در حدی لایه لایه لباس میپوشانیم که در سرمای -۱۲ درجه سانتیگراد شکرک طاقت بیاورد. در این زمان بقل تنها کسی که میرود مادرش است. این حس نامبر وانی که به مادرش میدهد به دنیا می ارزد و او را حتی از قبل خرتر میکند. مادرش هم دلش از این میگیرد که تا عصر شکرک عزیزش را نمیبیند. خلاصه جدایی چیز مزخرفی است که اجتناب ناپذیر است.