Tuesday, August 25, 2015

دلبستگی


پیازک من تازه فهمیده است که سخت ترین چیز برایش دوری از مادرش است. روزی که گذاشتمش پیش مادر و پدرم از اول گریه کرد تا ۳-۴ ساعت بعد که رسیدم. با همون شدت و قدرت. چشمش که به من افتاد با اون حالت علیلی که داشت سعی میکرد از جایش بلند شود و در بغل من پرواز کند. تا مرا در بغل گرفت بلند بلند میخندید و کله اش را با سرخوشی به سینه من میکوباند. تا به حال در زندگیم کسی اینقدر احساسات نشانم نداده بود. با تمام وجودم دوستش دارم. نفس کشیدنش برایم زندگی است.

No comments:

Post a Comment